فصل دوم کتاب
فصل دوم/جوانان و فرهنگ/ درس چهارم
به دانش فزای و به یزدان گرای که او باد جانِ تو را ره نمای! فردوسی
معنی بیت: بر دانایی خود اضافه کن و به خداوند تکیه کن، تا او راهنمای روح و روانِ تو باشد.
|
فزای: افزون کن، اضافه کن، (بُن مضارع از مصدرِ افزودن) |
باد: باشد(فعل دعایی). |
||
|
گرای: متمایل باش. (بنِ ماضی گراییدن: متمایل شدن، تکیه کردن، مایل شدن). |
یزدان: ایزد، خداوند |
||
|
را: در این بیت حرف اضافه است و نشانهی متمم. «جان» متمّم مصراع است. |
دانش: دانایی، آگاهی |
||
|
او باد جانِ تو را رهنمای: ... او راهنمای روح و روانِ تو باشد. |
|
||
|
تقوا: خداترسی، پرهیزکاری، اطاعت از خدا. |
فضیلت: رجحان، برتری در علم و دانش . |
دست یازیدن: دست انداختن، دست بردن. |
|
|
شرارت: بدی کردن، فتنه انگیزی |
دادگر: داد دهنده ، عادل. |
اعتدال: میانهروی ، حدّ میانه، حدّ وسط. |
|
|
قناعت: به کم ساختن، صرفه جویی . |
رزم: نبرد، جنگیدن |
انحطاط: پست شدن، نابودی |
|
|
مقهور: مغلوب، شکست خورده، غلبه شده. |
اقتدار: توانمند شدن. توانایی ، قدرت. |
انضباط: نظم داشتن، نظم و ترتیب. |
|
|
بدیهی: آشکار، روشن، ناگفته پیدا. |
توقّع: انتظار، چشم داشت. |
اقلیم: سرزمین، کشور |
|
|
اقلیمی: منطقهای، جغرافیایی |
غنی: ثروتمند |
زراعت: کشاورزی |
|
|
هدر رفتن: تلف شدن |
مقدور: ممکن، امکان پذیر |
دخل: درآمد |
|
|
دخل و خرج: آرایهی تضاد |
ملّاح: دریانورد |
در گروِ : وابسته به |
|
|
کارآیی: بهرهوری، کار بلدی |
قابلیّت: توانمندی، توانایی |
چارهجویی: تدبیر، دوراندیشی |
|
|
طرز: سبک، روش |
بالش: بالیدن، شکوفایی |
بینجامد: منتهی شود، نتیجه دهد |
|
|
کوشندگی: تلاش، کوشش |
عقیده: باور، اعتقاد |
عمدهترین: اساسیترین، اصلیترین |
|
|
وهله: مرحله، بار، دفعه |
قریحه: ذوق، استعداد، توانایی |
نقد: انتقاد، تحلیل، تشخیص |
|
|
تخصّص: مهارت |
حِکَم: جمع حکمت. |
آموزه: آموزش |
|
|
گُهر: اصالت، جوهره، ذات، اصل هر چیزی |
هنر: تخصّص، مهارت |
زار: ناتوان، ضعیف |
|
|
خوار: پست، بیمقدار |
روان: جان، روح |
ار: مخفّف اگر |
|
|
به هر سواری رکاب نمیدهد: کنایه(بسیار سختگیر و پر توقّع است) |
بس: بسیار، فراوان |
||
چو دخلت نیست، خرج آهستهتر کن که میخوانند ملّاحان سرودی
اگر درآمد و کسبِ کافی نداری، در هزینههایت توجه و دقت داشته باش؛ که دریانوردان این سرود را میخوانند:
اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی (سعدی)
اگر در کوهها بارندگی وجود نداشته باشد، رودخانهی دجله(با همهی پرآبیاش) در عرض یک سال خشک میشود.
**
گهر بیهنر، زار و خوار است و سُست به فرهنگ باشد روان تندرست (فردوسی)
اصل و ذات آدمی، بدون مهارت و تخصّص، ضعیف و بیمقدار و ناتوان است و جان انسان با فرهنگ(ادب، دانش، اخلاق، تربیت و ...) تندرست میماند.
**
قدرِ وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصلِ ایّام بریم (حافظ)
اگر قدرِ لحظهها را ندانیم و گامی(در جهت بهبود اوضاع) برنداریم، از نتیجهی گذر ایّام بسیار شرمسار خواهیم شد.
کتاب روزها: از محمّدعلی اسلامی نُدوشن
هر گاه شاعر یا نویسنده، مصراع یا چند بیت یا سخن شاعر یا نویسندهی دیگری را در ضمن شعر یا نوشتهی خود بیاورد، به آن «تضمین» میگویند. تضمین بر دو نوع است:
1) تضمین آشکار: در تضمین آشکار، شاعر و نویسنده به نامِ شاعر یا نویسندهای که مصرع یا بیت یا سُخنی از او را آورده، اشاره میکند.
چه خوش گفت «فردوسی» پاکزاد که رحمت بر آن تربتِ پاک باد
«میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جانِ شیرین، خوش است» سعدی
2) تضمین پنهان: در تضمین پنهان به دلیل این که شعر یا نوشته بسیار مشهور است، به نامِ شاعر اشاره نمیشود.
... نه، او نمردهاست که من زندهام هنوز
او زنده است در غم و شعر و صدایِ من
آن شیر زن بمیرد؟
او شهریار زاد
«هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق» ...
کلمات املایی درس چهارم
یزدان گرامی- حکیم و تاریخ نویس- تقوا و فضیلت- پیشاپیش- ننگین و شرارتآمیز- اعتدال و قضاوت- آیین رزم و شکار- خو گرفتن- سختی و پرورش تن- غرور و غفلت- انحطاط حکومت ایران- اقتدار ایرانیان- انضباط و استحکام اخلاقی- بدیهی است - مسؤلیّت پیچیده- عامّهی مردم- رقابت وکشش- توقّع مردم- آرام و آبرومند- خصوصیّت- طبیعی و اقلیمی- منابع زیرزمینی غنی- ذخایر طبیعی- زمین زراعتی- هدر رفتن آب- مراقبت خاص- لازمهی زندگی- مقرور- ملّاحان- کار آیی و قابلیّت- دانش و مهارت- چارهجویی- تحویل گرفتن- طرز دید- بالش و رویش- آشفتگی ذهنی- کوشندگی و آ گاهی- عمدهترین وسیلهی آموزشی- وقت و عادت- قریحهی نقر و تحلیل- تخصّص- آموزههای اخلاقی- آیین زندگی- ابشخورهای پاک و زلال- گُهر- پر توقّع و سختگیر – غفلت از آینده- چگونگی بهرهگیری- تغییر و تخلیص- آرایهی تضمین -
درس پنجم / دانایی
دانایی
قالب شعر«دانایی» مثنوی است. مثنوی در لغت به معنی دو تایی است و در اصطلاح به قالب شعری میگویند که هر بیت آن مفقع (قافیهدار) باشد، یعنی دو مصراع هر بیت، هم قافیه بوده و قافیهی مصرعها در هر بیت تغییر کند.
مثنوی، بهترین قالب برای سرودن داستانهای بلند است. از مهمترین مثنویهای فارسی میتوان«شاهنامهی فردوسی»، «بوستان سعدی»، «مثنوی مولوی» و «لیلی و مجنون نظامی» را نام برد.
نمودار مثنوی:
|
------------ $ ----------$ ------------ # ----------# ----------- @ ---------@ |
آرایهی قلب: به جابهجایی اجزای جمله در شعر و نوشتههای ادبی، که باعث عمق معنا در آن میشود، آرایهی قلب میگویند.
شعر
|
بدان کوش تا زود دانا شوی چو دانا شوی زود والا شوی |
تلاش کن تا هرچه زودتر دانایی برسی که اگر به آن دست یابی، به بزرگی ها دست خواهی یافت. در این بیت و بیت بعدی، تکرار حرف (الف) واج آرایی وجود دارد.
|
نه دانا تر آن که والاتر است که والاتر است آن که داناتر است |
"طرد و عکس " یکی از صنایع لفظی در بدیع است؛ در این صنعت مصراع اول را با عقب و جلو کردن کلمات در مصراع دوم تکرار میکنند.
ü پیداست که این تکرار باید چنان باشد که موجب رونق و حسن کلام گردد و بر ضعف و سستی طبع شاعر حمل نشود، و گرنه اجتناب کردن از این گونه تکرارها، بهتر و با آرایش سخن مناسب تر است.
تصویر و مثال
بوستان بر سرو دارد آن نگار دلستان آن نگار دلستان، بر سرو دارد بوستان
گلستان باشد شکفته، بر صنوبر بس عجب بر صنوبر عجب باشد شکفته گلستان
البته این تکرارها باید سبب زیبایی کلام شود و هنر به کار رفته در آن مشخص باشد.
دلبر جانان من برده دل و جان من برده دل و جان من، دلبر جانان من
روضه رضوان من، خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست، روضه رضوان من
یوسف کنعان من، مصر ملاحت تراست مصر ملاحت تراست، یوسف کنعان کم
منسوب به حافظ
معنی بیت: کسی که بلــند مرتبه تر از دیگران است، الزامــا دانا تر از دیگران نیست بلکه آن کسی که دانا تراست، نسبت به دیگران پایه و مایهی بالاتری دارد.
|
نبینی ز شاهان که بر تختگاه ز دانندگان باز جویند راه |
آیا شاهانی را که بر تخت تکیه زده اند را نمی بینید؛ از دانایان راه نمایی میخواهند.
|
نگهبان گنجی تو از دشمنان وُ دانش نگهبانِ تو جاودان |
تو اموال و داراییهایت را از دشمنان مراقبت کنی، در حالی که دانایی حافظ و نگهبان همیشگی جانِ توست.
|
به دانش شود مرد پرهیزکار چنین گفت آن بخردِ هوشیار |
آن فرزانهی هوشمند چنین گفت: که با دانش انسان به پرهیزکاری میرسد.
|
که دانش زتنگی پناه آورد چو بیراه گردی، به راه آورد |
دانایی تو را از تنگنا رها میکند و هنگام گمراهی تو را راه مینماید.
بوشکور بلخی
**
|
علم بال است مرغ جانت را بر سپهر او برد روانت را |
سپهر: آسمان، گردون
روان: روح، جان
مرغِ جان: ترکیب اضافی، اضافهی تشبیهی
علم بال و پر مرغِ جانِ توست و جان و روح تو را اعتلا میبخشد و تا آسمانها بالا میبرد.
|
دل بی علم، چشمِ بی نور است مرد نادان زِ مردمی دور است |
آرایهی تشبیه: دلِ بی علم(طرف اوّل) / چشمِ بینور(طرف دوم) / رکن سوم یا وجهِ شبه، (نابینایی و ناتوانی در تشخیص) است (رکن 4) حذف شده است.
ü آرایهی«اسلوب معادله» در طول بیت: اگر نسبت مصرع اوّل بیتی با مصراع دوم آن مساوی باشد و بتوان هر مصراع را مانند کفههای ترازو، مساوی تصوّر کرد، به گ.نهای که معنی دو طرف آن برابر باشد، اسلوب معادله دارد.
مثال: از قضا آیینهی چینی شکست خوب شد، اسباب خود بینی شکست
و دیگر: اظهارِ عجز، پیش ستم پیشگان خطاست اشک کباب موجب طغیان آتش است.
|
نیست آب حیات جز دانش نیست باب نجات جز دانش |
باب: درب، در
نجات: در رستگاری
حیات: زندگی
آب حیات: آب زندگی. آبی که اسکندر به دنبال آن بود تا زندگی جاودان را نصیب خود کند، ولی در نهایت نصیب خضر شد.
بجز دانایی برای زندگی جاویدان راز و رمزی وجود نداردو برای رستگاری و رهایی جز دانش راهی نیست.
|
دل شود گر به علم بیننده راه جوید به آفریننده |
اگر دل انسان با دانایی مجهّز شود؛ به شناخت خدا راه مییابد.
|
آنچه در علم بیش میباید دانش ذات خویش می باید |
در راه دانش اندوزی آن چیزی که بیشتر از همه ارزشمندتر است؛ شناختن خود انسان است.
اوحدی مراغهای
کلمات املایی درس پنجم
والاتر و داناتر- بینندگان و دانندگان- دیر و دراز ماندن – تختگاه شاهان- نگهبان جنگ - مرد پرهیزکار- بخرد هوشیار- پناهِ تنگی- تنگنا و مضیقه- بیراه گشتن- مرغ جان – بوشکور بلخی- سپهر و گردون- چشم بی نور- نادان و نامردم- آب حیات عشق - باب نجات دانش - بیننده و آفریننده- اوحدی مراغهای- ترجیع بند- رخ داد و حادثه- قصیده و مثنوی- شاهنامهی فردوسی- مثنوی معنوی- دانش ذات خویش- لیلی و مجنون نظامی گنجوی-خوش بخت و خوشحال- تخفیف و مخفّف-
درس ششم / موش و گربه
فابل(fable) یا «داستان حیوانات» را تعریف کنید.
در ادبیّات همهی ملل، داستانهایی وجود دارد که قهرمان آنان حیوانات هستند. در این داستانها، در حقیقت حیوانات نماینده و جانشین انسانها هستند.
«کلیله و دمنه»ی نصرالله منشی و «مرزباننامه»ی کیکاووس بن قابوس و«موشوگربه»ی عُبید زاکانی از جمله داستانهای به زبان حیوانات است.
|
معنی واژگان و کلمههای تازه: |
||
|
آوردهاند: روایت کردهاند، نقل کردهاند |
دام نهادن: دام گذاشتن |
طلب: جست و جو |
|
طمعه: غذا |
جانب: سمت، سو، جهت |
التفات: توجه، دقّت، عنایت |
|
گشت: شد، فعل اسنادی |
افکندن: انداخت |
بوم: جُغد |
|
صیاد: شکارچی |
آفت: بلا، آسیب |
صلح: آشتی |
|
تدبیر: چاره جویی، دوراندیشی |
مقرون: نزدیک |
ایمن: در امان، امن |
|
مشقت: رنج، سختی، دشواری |
ملاطفت: مهربانی، دلسوزی |
فرج: گشایش، رهایی |
|
فرج یابی: رها شوی |
لکن: ولی، امّا |
مهمّات: کارهای مهم |
|
خطیر: خطرناک، بزرگ |
توقّف: درنگ، تأمّل |
بدل: عوض، جایگزین |
|
عقده: گره، مشکل |
گرو: بستگی، ضمانت |
فراست: زیرکی |
|
نومید: نا امید، مأیوس |
زخم: آسیب، صدمه |
ملول: آزرده، رنجیده |
|
یُمن: مبارکی، فرخندگی، میمنت |
حاجت: نیاز، آرزو |
عمده: اصلی، اساسی |
|
ناکامی =/= شادکامی|| غم=/=شادی |
پایکشان: لنگلنگان |
بر اثرِ من: به دنبال من |
|
فراست: زیرکی، درک و دریافت باطن چیزی با دیدن ظاهر آن. |
با خلل: تباه، نابود |
|
|
مرا ایمن گردان: به من پناه بده. |
ملول: بیزار، اندوهگین، خسته |
ضمان: تعهّد |
معنیِ عبارات:
|
صیّادان آنجا بسیار آمدندی: شکارچیان آنجا زیاد رفت و آمد داشتند. |
|
به طلب طعمه: در جست و جوی غدا |
|
از پس نگریست: پشت سرش را نگاه کرد. |
|
از جهت او کمین کرده بود: برای شکارش کمین کرده بود. |
|
در من آویزد: با من گلاویز شود، با من درگیر شود. |
|
هیچ پناهی مرا به از سایهی عقل نیست: من غیر از عقل و اندیشهی خود هیچ پناهگاهی ندارم. |
|
هیچ کس مرا دستگیرتر از سالارِ خرد نیست: هیچ کس مانند عقلِ دوراندیش به یاری و دستگیری من نمی شتابد. |
|
هیچ تدبیر مرا موافقتر از صلح نیست: هیچ چیز دوراندیشانهتر از آشتی نیست. |
|
در عین بلا مانده: کاملاَ در بلا گرفتار شده است. |
|
مقرون به ابواب بلا و مصیبت: با انواع مصیبت و دشواری همراهم. |
|
عاقل در مهمّات توقّف جایز نشمرد: عاقل در کارهای بزرگ و خطرناک، دست دست نمیکند و سریع دست به کار میشود. |
|
امید دارم که هر دو را به یُمن آن، خلاص پیدا آید: امیدوارم به مبارکی آن، هر دو آزاد و رها شویم. |
|
گربه او را گرم بپرسید: گربه احوالپرسی گرمی از موش کرد. |
|
زود ملول شدی: خیلی زود از این کار خسته شدی. |
|
بر حاجت خویش پیروز آمدی: به خواستهی خود رسیدی. |
|
مگر نیّت بدل کردی و می اندیشی؟ شاید نیّت خود را تغییر دادی و به آن فکر میکنی؟ |
|
به آن چه قبول کردهام، قیام مینمایم: برای تعهّدی که دادهام تلاش میکنم. |
|
یک عُقده را برای گروِ جانِ خود نگاه میدارم: برای تضمین زندگی خود یکی از بندها را باقی میگدارم. |
|
یکی که عُمده بود، بگذاشت: یکی از گرههای اصلی را باز نکرد. |
|
پرتوِ خورشید نمایان گشت: شعاع نور خورشید، آشکار شد |
|
هر کس که در وفایِ تو سوگند بشکند پشت و دلش به زخمِ حوادث شکسته باد کسی که قسم خود را در وفاداری به تو زیر پای بگذارد، پشت و دلش در حوادث روزگار بشکند. |
معنی شعر درس چهارم
معنی :
چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که می خوانند ملّاحان سرودی
وقتی که درآمدی نداری کمتر خرج کن . زیرا دریا نوردان سرودی دارند که می گوید :
اگـر بـاران بـه کوهستان نبار به سالی دجله گردد خشک رودی
اگر در کوهستان باران نبارد در طول یک سال رود دجله خشک خواهد شد .
گهر بی هنر زار و خوار است و سست به فرهنگ باشد روان تندرست
ثروت بدون علم و هنر هیچ ارزش و اعتباری ندارد و جان و روان آدم با کسب علم و دانش و فرهنگ سالم می ماند .
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که ازین حاصل ايّام بریم
اگر دل و جان انسان وقت شناس نباشد و ارزش وقت را نداند ، از این روزگار خجالت بسیار خواهد ک
درس دروازهای به آسمان
|
|
درباره وبلاگ
لغت : ققنوس : مرغی باشد که هزار سال عمر کند و عاقبت بسوزد و از خاکستر او تخمی و از آن ققنوس دیگری پدیدار می شود. نظاره : نگاه ، تماشا زندگی معمولی مردم متوقف شد. کشتی ها به گل نشست. اتومبیل ها گریختند و شهر خالی شد. مردان حقیقی سر برآوردند و مسجد جامع خرمشهر مظهر ماندن و استقامت شد و رزمندگان را مثل فرزندانش زیر پر و بال خود گرفته بود. منظور نویسنده از جمله : « شهر در پناه شهداست » چیست ؟ اگر کسی با خودش گفتگو
کند به نوع گفتارش گفتگوی درونی یا مونولوگ گویند مثل اغلب نیایش ها ، مناجات ها و مرثیه ها مانند : با خودم
گفتم : ...
اینکه این سرزمین پاک
است و جایگاه انسانهای بزرگ و پاکی بوده است که به شهادت رسیده اند . لذا شما هم
با وضو که نشانگر پاکی است وارد این شهر شوید. جبهه ها سرشار از ایمان بود و عشق
بود. رزمندگان
نماز می خواندند و قرآن می خواندند. شب های جبهه بر گونه ها اشک می نشست و بر لب
ها زمزمه ی دعا می نشست.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
ر